دزدان مرزی همه را تلاشی نموده وتا اندازه ای هم پول نقد و اجناس دیگر مثل ساعت ، انگشتر و غیره چیزها را از مسافرین بدست آورده اند ، ولی هنور انگار راضی به نظر نمی رسند و اشیای بدست آورده شده را برایشان خیلی اندک می پندارند و می گویند ، که ازاین همه مسافر باید خیلی بدست می آوردند. لهذا به مسافرین ناسزا و فهش های رکیک می دهند و آنهای را که نزیک ترشان ایستاده شده اند مشت و لگدی هم می زنند. انگار مسافرین بخت برکشته باید جزای ندارم شانرا بکشند.
مسافرینی که در راه رسیدن به ایران تا حالا دومین بار است مورد دستبرد دزدان واقع شده اند. دفعه اول توسط راه بلد ( قاچاقبر) خودشان مورد تلاشی قرار گرفته بودند زیرا راه بلدان می خواهند مطمین شوند، که مسافرین پول نداشته باشند. زیر اگر پول داشته باشند در وقت رسیدن به منزلگاه شان احتمال زیاد می رود که از دست راه بلدان بگریزند . اگر پول نداشته باشند نمی توانند کرایه موتر ها را بپردازند و موتروانهای ایرانی نیز آنها را مفت نخواهند برد ، لهذا امکان فرار آنها خیلی کم می گردد و آنها نمی توانند فرار نمایند. و این دفعه هم توسط این دزدان مرزی . آنهای که پولهایشان را توانسته بودند بطوری از چشم راه بلدان پنهان نمایند حالا به این دزدان دادند. این همه مسافر بد چانسی که به دام دزدان مرزی افتاده اند همه شان خاموش و بی صدا ایستاده و منتظر سرنوشت شوم شان می باشند .
دزدان بعد از لت و کوب نمودن هایشان وقتی مطمین می شوند، که چیزی دیگری نزد مسافرین نمانده و خودشان نیز خسته شده به مسافرین امر رفتن یک یک نفری را می دهند. مسافرین انگار دوباره زندی شده باشند یک یک نفر از پیش روی دزدان می گذرند. تا نوبت به مردی که صورتش را با دستمال هزارگی پوشیده است می رسد. مرد تا می خواهد از پیش یکی از دزدان بگذرد دست دزد دراز می شود و دستمال را از روی مرد می کند. ووقتی به صورت مرد می بیند مرد به او می خندد . این باورنکردنی است . دزدانی که دیگران از وحشت شان برجاهایشان میخکوب گردیده و آرای نفس کشیدن ندارند و حالا این مرد به آنها می خندد. دزد سیلی محکمی به صورت مرد می نوازد و تا مرد به خود آید زیر مشت و لگد دزدان به زمین می افتد. ولی تا هنوز می خندد. و این خنده دیگر به غیرت و شان دزدان برمی خورد. دزدان همه مسافرین را دوباره امر ایستادن می دهد و خودشان شان به جان این مرد می افتند و تا می توانند او را زیر مشت ولگد قرار می دهند اما انکار این این مرد از سنگ است و با اینکه اینقدر مشت و لکد به سر و صورتش می خورد باز هم می خندد. مرد بیچار بالاآخر صورتش را دربین دستهایش پنهان می کند. دزدان که یکه لحظ از کامیابی شان خورسند اند دوباره به سوی مرد می آیند و دست مرد را دوباره از جلو صورتش پس می کنند تا ببیند که براستی این مرد دیگر نمی خندد. ولی می بینند و برایشان باورنکردنی است از اینکه این مرد بازهم می خندد.
اینجاست که دزدان دیگر خشم شان به انتها می رسد و همه باهم دوباره به جان این مرد می افتند و هر چی که در دست دارند با آن مرد را می زنند . مرد بیچار تا می خواهد چیزی بگوید به او می گویند خفه شو و نخند. مرد که دیگر توان تحمل این همه ضربات را ندارد به ناچار و به دور از غیرت افغانی اش دست اش را به طرف مسافرین دیگر دراز می کند و از آنها کمک طلب می کند و می خواهد تا ا و را از دست این جانی ها نجات دهند. ولی انگار همه مرده اند و کمک خواستن از مردگان بیهوده است.
خندیدن این مرد اگر از یک طرف دزدان را به خشم آورده است از طرف دیگر مسافرین را نیز به فکر واداشته است ، که آخر این خندیدن از برای چیست ؟ یکی مرد را شجاع و تسلیم ناپذیر دیگری ورزشکار قوی و دیگری دیوانه و لوده می پندارد ولی دردل همه شان برای این مرد دلسوزی می کنند.
درین میان دزدانی که از ترس شان از مرزبانان ایرانی ، افغانی و پاکستانی گرفته تا قاچاقبران و مسافرین همه به خود می لرزند از همه عصبانی ترند و برضربات مشت و لکد و قنداق های تفنگ شان هر لحظه می افزایند. تا این مرد را از خنده باز دارند ولی این مرد بازهم می خندد تا اینکه بالاآخر این همه فشار را تحمل نتوانسته و بی هوش می گردد. بی هوشی مرد سبب می گردد تا اندازه ای از خشم دزدان کاسته شود و آنها دست از زدن این مرد بردارند. دزدان بعد ازچند فهش و ناسزای دیگری که نثار مسافرین می کنند، مسافرین را به حال خودشان رها نموده و از آنجا دور شوند. رفتن دزدان سبب می شود تا مسافرین دوباره کمی روحیه از دست رفته شانرا بدست آوردند . و وقتی از رفتن دزدان کاملا مطمین می شوند تبسم و خنده دوباره به چهره هایشان نقش بندد.
واز اینکه ار دست دزدان رها شده اند فریاد های شادی سرمی دهند. درین میان چند نفری هم مصروف به هوش آوردن مرد خندان است. مرد بعد از یکساعت بی هوشی دوباره به هوش می آید ، اما تا هنوز می خندد و به اطراف خود نگاه می کند. ووقتی می بیند که دزدان نیست نفس راحتی می کشد. مسافرین از چهار اطراف جمع می شوند و هر کدام در دل می خواهد علت خندیدن این مرد را بداند. تا اینکه مرد سالخورده تری که در بین آنها است رو به مرد نموده و می گوید برادر شما چرا اینقدر خنده می گردید؟ باآنکه آنها شما را اینقدر زدند و ما هر آن می ترسیدیم که خدا نا خواسته شما را از بین نبرد ولی شما باز هم به آنها اعتنا نه نموده و می خندید. مرد بیچاره اگرچه توان گپ زدن را در خود نمی دید ولی بازهم آهی کشیده و گفت برادران من نمی خندیدم. یکدفعه مسافرین همه فریاد زدند تو حالا هم می خندی مگر ما دیوانه ایم؟ مرد رو به آنها نموده و گفت: نه شما هم دیوانه نمی باشید. پس یعنی چی؟ یعنی اینکه من لب بالایی ام نسبت به لب پایینی ام کمی کوچک تر است به همین خاطر همیشه خندان به نظر می رسم و هر کسی که به طرف می نگاه می کند فکر می کند که من می خندم ولی من هرگز نمی خندم. مگر من دیوانه ام بخاطر هیچ به طرف این دزدانی که پولیس سه کشور زور شان به آنهای نمی رسد وقتی دریک کشور خلافی انجام می دهند به کشور دیگری می گریزند و کسی هم هیچ کاری نمی توانند ، بخندم. با شنیدن این جملات مرد مسافرین وقتی به صورت این مرد دیدند . واقعا دیدند که حرف مرد درست است. و به حقیقت تلخ خندیدن مرد پی بردند ولی آن مرد باز هم می خندد و شاید تا حالا هم بخندد . مگر حالا مسافرین هم به حال او وهم به حال خودشان گریه می کردند.